برای من که در بندم
چه اندوه آوری ای تن
فراز وحشت داری
فرود خنجری ای تن
غم آزادگی دارم
به تن دلبستگی تا کی ؟
به من بخشیده دلتنگی
شکستن های پی در پی
در این غوغای مردم کش
در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن
ولی از مرگ شب گفتن
چرا تن زنده و عاشق
کنار مرگ فرسودن ؟
چرا دلتنگ آزادی
گرفتار قفس بودن ؟
قفس بشکن که بیزارم
از آب و دانه در زندان
خوشا پرواز ما حتی
به باغ خشک بی باران
در آوار شب و دشنه
چکد از قلب من خوناب
که می بینم من عاشق
چه ماری خفته در محراب
خوشا از بند تن رستن
پی آزادی انسان
نمی ترسم من از ایثار
که اینک سر ، که اینک جان
اگر پیرم ، اگر برنا
-اگر برنای دل پیرم
به راه خیل جان بر کف
که می میرند ، می میرم
اگر سر خورده از خویشم
من مغرور دشمن شاد
برای فتح شهر خون
تو را کم دارم ای فریاد !
ـ ایرج جنتی عطایی
سرا پا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ايم
اگر داغ دل بود ما ديده ايم
اگر خون دل بود ما خورده ايم
اگر دل دليل است آورده ايم
اگر داغ شرط است ما برده ايم
اگر دشنه ي دشمنان,گردنيم
اگر خنجر دوستان,گرده ايم
گواهي بخواهيد:اينک گواه
همين زخم هايي که نشمرده ايم
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر برده ايم
ـ قيصر امين پور
این روزها
به سراغ هر که می رویم باید نرم و آهسته برویم
انگار چینی نازک تنهایی همه ترکهای بی شمار برداشته است ...
جای سهراب با آن (جور دیگر دیدنش ) خالی ست .
گاهی چقدر کپی کردن یک مطلب راحتتر از نوشتن حرفهای دل آدم است .
کپی یک شعر یا ترانه ، حرفها و مقاله های سیاسی و اجتماعی، به راحتی در وبلاگ
امکان پذیر و آسان است . اما تا می خواهی حرف دلت را بگویی هی می نویسی و
هی پاک می کنی و آخر سر هم آنچه نوشته ای یک حرف از هزاران حرف تو نیست .
می دانم که تو هم تجربه ی این سر گشتکی را مثل من داری . با ابهام و کنایه حرف زدن
کار من نیست . کار هیچکدام از ما نیست . من معتقدم نفرت ما از تظاهر و عطشمان
برای لحظه ای " خود " بودن ، مهم ترین دلیل حضور ما در این سرزمین مجازی است .
من اینجا خودم هستم . گرچه گاهی ، هر از گاهی اینجا هم دچار سانسور یا خود
سانسوری شده ام (ایم ). اما باز هم به خودم نزدیکترم (ایم ).
این را می توانم از حال و هوای مطالب شما هم بفهمم . چند ماه گذشته حس و حال
تمام یا لااقل بیشتر دوستان وبلاگ نویسم عوض شده ،بعد از آن شور و التهاب پیش از
انتخابات و شوک ناشی از نتایج آن و تجمعات اعتراض آمیز و سرکوب بیرحمانه ی مردم
و اخباری که تا کنون همه شنیده ایم و دیده ایم و ... گردی از ناباوی و دلزدگی بر سر مردم
شهر و کشورمان پاشیده شده که دنیای مجازی هم از آن بی نصیب نبوده .
حالا به فضای آشفته ی کشور مشکلات شخصی خودمان را هم اضافه کنید !
دیگر حس و حالی برای آدم باقی می ماند ؟
روزهای خوبی نیست . هر روز صبح بی آنکه بخواهم منتظر خبری هستم که تمام روزم
را تحت الشعاع خود قرار بدهد و دست و دلم را تا شب بلرزاند . فقط این روزها یک چیز برایم
عجیب و باور نکردنی ست . اینکه با تمام گرفتاریهایی که هر کدام از ما با آن دست به
گریبانیم چرا هنوز عده ای از ما،از آزار و اذیت و بی مهری نسبت به هم دست بر نمی داریم ؟
همدردی و همدلی و کمک مالی و جانی و فکری چیزی نیست که به اجبار ممکن باشد
اما لااقل می توان کمی مهربانتر بود ،کمی کمتر با دست و زبان و قلم در پی آزار بود .
نمی شود ؟
حال همه ی ما خوب می شود . این را باور دارم . تو هم باور کن. هرگز روزگار برای مدت
طولانی به یک رنگ باقی نمانده و نمی ماند . باید بخواهیم که این رنگهای خاکستری از
ذهن و روح و قلب ما پاک شوند و این ممکن نیست مگر با معجزه ی محبت و مهربانی .
با هم باشیم . مثل زنجیر . زنجیری از دلهایی که از محبت لبریزند .
و این معجزه ی مهربانی شما بود که باعث شد من باز هم بمانم و بنویسم .
با آنکه واژه هایم گم شده بودند .
بگذرد این روزگار تلختر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آید
خیلی ساده است . خیلی ساده تر از اونچه فکر می کنی .
تظاهر کردن به حماقت !
یه جورایی خودتو به کوچه ی علی چپ بزنی و بگذاری که بگذره .
بگی به من چه؟ چرا خودمو به خطر بندازم ؟ من سر پیازم یا تهش ؟
ساده است مگه نه ؟
اما اگه نتونی چی ؟
اگه خدا محکم بکوبه تو سرت تا چشمات از از شدت درد باز بشه چی؟
گاهی دست من و تو نیست . باید ببینیم ،باید بفهمیم ، باید درد بکشیم .
این درد قراره چیزی یادمون بده . گریه داره ؟ آره منم خیلی گریه کردم .
یاد گرفتن درد داره . خیلی هم درد داره .
مُسکن داری ؟
آمدم حرفی بزنم .
کلمات تشریف نداشتند . یا جایی پنهان شدند که در دسترس نباشند.
هنوز به مهربانی شما ایمان دارم . هنوز به عشق مومنم .
بر می گردم .
اینجا تنها جایست که هنوز دلها بوی غریبگی نگرفته اند ...
بر می گردم تا دوباره تا بعد ...
پ.ن :
باران که نمی بارد . دل من هم که همیشه و همچنان ابریست . بی حاصل تلاش می کنم که در سکوت دردهایم را درمان کنم . فقط کمی فرصت می خواهم . کمی فرصت ... همین .